گمانم اواسط هفت سالگی بود که طعمِ جدیدی از مهم بودن زیر دندانم رفت. دراز کشیده بودم، سرگرم مشق نوشتن بودم که خوابم برد. نمیxadدانم چقدر گذشت که دستی نوازش گونه موهایم را از روی صورتم کنار زد، پیشانی ام را بوسید و با آرامشی عجیب پتویی را به رویم کشید.
نه ساله بودم که برای تکرار آن تجربه بی xadنظیر و از سر دلتنگی برای آن دستxad ها خودم را وسط درس خواندن به خواب سپردم. اما هیچ خبری نشد. نه از دستان نوازشگر، نه از آن آرامش غریب و نه از مهم بودن... با خودم لج کردم. تصمیم گرفتم فقط و فقط در صورت نوازش شدن چشمxad هایم را باز کنم. چشمxad ها بسته ماند... طولانی... ممتد... آنxadقدر که وقتی در دل یک شب بیxad پایان بازشان کردم، از سرما مچاله شده بودم و چیزی به پایان بیست و پنج سالگی نمانده بود...
برچسب: انتظار,انتظارك صعب كلمات,انتظار شعر,
نویسنده: الینا فراهانی