دست هایش را کنار صورتش گذاشت و سرش را چسباند به شیشه ماشین. زل زد به بادکنک هایی که صندلی عقب را پر کرده بودند. به چه فکر می کرد؟ شصت و دو ثانیه برای فکر، مقایسه یا رویاپردازی وقت داشت. سرش را کج کرد و زل زد به عروس خندان نشسته در صندلی جلو. هیچ حرکتی نمی کرد. ثانیه ها به سرعت سپری می شدند. تنها سی ثانیه باقی مانده بود. به گمانم در این سی ثانیه، به دنبال یافتن لحظه ای ناب، لحظه ای فارغ از سختی ها، به دنبال پاسخ دادن به این سوال که آیا او هم روزی این چنین می خندد یا نه، سی سال را جلو رفت.
چراغ سبز شد و وقت تمام. عروس و داماد خندان، متوجه دو دست کوچکی که امکان دیدن را برای آن دو چشم مهربان فراهم کرده بود، نشدند و رفتند. دست های دخترک از شیشه کنده شد. انگار در این دنیا نبود. ماشین ها حرکت می کردند و او همچنان بی حرکت همان جا ایستاده بود.
برچسب:
نویسنده: الینا فراهانی